September 2007 . November 2007
سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶امشب فرصتی دست داد تا در دومین هفته فیلم مستند که توسط انجمن مستند سازان سینمای ایران و خانه سینما برگزار می گردد ، دو فیلم بسیار ارزشمند مستند که هر دو نیز حال و هوای موسیقیایی داشت را ببینم ؛
اولین فیلم ، فیلم " لیلی کجاست ؟ " ساخته ی محمد شیروانی بود که درباره ی استاد محمد رضا درویشی آهنگ ساز و پژوهش گر موسیقی نواحی ایران بود و فیلم دوم ، فیلم " نواهای گمشده " ساخته ی علیرضا قاسم خان بود که روایتی از آثار تاریخی در موسیقی ایران به روایت استاد حسین علیزاده بود.
اولین فیلمی که امشب دیدم " لیلی کجاست ؟ " تازه ترین فیلم مستند محمد شیروانی ، معرفی احیاگر غریب عرصه موسیقی ایران است و این تنها مانده ی عالم پر هیاهوی هنر همانطور که پیش تر گفته شد کسی نیست جز محمد رضا درویشی ، که سالهاست تمام وجودش را صرف در موسیقی و هنر کرده ، اما غیر از عده ی کمی از اهل موسیقی ، چندان شناخته شده نیست و کمتر سراغی از پژوهشها و احوالات او گرفته میشود . او در احیای موسیفی نواحی و مقامی ایران کاری بزرگ را آغازکرده و سی سال است تنهای تنها سعی دارد که موسیقی سنتی نواحی را از زوال برهاند و این میراث کهن را حفظ کند ، اما دریغ از کمترین همراهی و همکاری متولیان و مدعیان پاسداشت فرهنگ ایران . جالب آن است که تازه زمانی که درویشی در سال 2005 نامزد دریافت جایزه موسیقی یونسکو میشود عدهای متوجه میشوند که در نزدیکیهایشان گنج نهانی به اسم محمد رضا درویشی وجود دارد.
لیلی کجاست شیروانی ادای دینی است به زحمتها و رنجهای سی سالهای که درویشی در راه زنده نگهداشتن موسیقی نواحی ایران متحمل شدهاست.درویشی خود میگوید که سیسال پیش حیران ومعلق بین موسیقی گذشته و موسیقی جدید غرب بوده وبرای رهایی از این حیرانی سر به وادی پژوهش و تحقیق میگذارد ونتیجه آن کشف گنجهای نهان موسیقایی در اطراف و اکناف ایران بوده وحفظ این گنجینهها را هدف خود قرار میدهد.
فیلم در سیاهی شب وبا مصاحبه تلفنی نماینده یونسکو شروع میشود و با گفتههای درویشی در تاریکی شب به اتمام میرسد؛ همچنین وقتی که درویشی از محدودیتها و مشکلات موسیقی در ایران میگوید فضا بدون نور و تاریک است، اما بقیه فیلم که درمورد کارها وشخصیت درویشی است روشن است.

در مستند شیروانی، احسان نراقی، احمد رضا احمدی،محسن مخملباف، کیهان کلهر هر کدام از زاویهای کار پراهمیت درویشی را تحلیل میکنند و علاوه بر آنها به گفته ی کارگردان قرار بوده که محمد رضا شجریان، بهرام بیضایی، حسین علیزاده و...نیز در این مستند از کار بزرگ درویشی بگویند که برای نسخه فعلی آماده نشده است .
لیلی کجاست عنوان یکی از کتابهایی است که درویشی در زمینه پژوهش موسیقی نواحی نگاسته است.او علاوه بر نگارش دهها کتاب در زمینه تاریخ وتئوری موسیقی دائرهالمعارف ده جلدیای در دست تدوین دارد که به قول خودش اتمامش بیش از سی سال طول میکشد و تاکنون یک جلدش منتشر شده.
درویشی لیلی را نماد آمال و آرزوهای انسان ایرانی میداند و مجنون را نماد انسان ایرانی و براین باور است که هدف نباید وصال لیلی باشد که تقریباً نا میسر است، بلکه باید هدف جستجوی لیلی باشد.این را میتوان به هر حوزهای تعمیم داد،از جمله موسیقی ، وکار خود درویشی نمونه عینی آن است.
فیلم دوم ، فیلم " نواهای گمشده " به واقع مواجهه ی آهنگساز بزرگی از دنیای امروز موسیقی ایران - استاد علیراده - با آثار ، مجسمه ها و دست ساخته های شش و هفت هزار ساله ای از تاریخ باستان ایران است . در این فیلم استاد علیزاده به اتفاق کارگردان به درون گنجینه های موزه ملی ایران باستان رفته اند و این مجسمه ها که همگی نمادی و نشانه های از موسیقی و نوازندگی و ... در ایران باستان دارد به استاد علیزاده نمایش داده شده است و واکنش و نگاه این آهنگساز بزرگ به این نشانه ها و آثار به تصویر کشیده شده است . واکنشی که در طول فیلم همواره با موسیقی های ساخته شده ی استاد علیزاده همراه است .
در نواهای گمشده ، تمامی روایت شاعرانه و موسیقیایی فیلم توسط صدای استاد علیزاده به صورت نریشن ( کلام روی فیلم ) روایت می شود . روایتی که بیانگر پیوند عمیقی است که بین این آهنگساز بزرگ و آن نشانه ها ی چند هزار ساله برقرار است .
جالب آنجاست که به گفته ی کارگردان این فیلم استاد علیزاده کاملا هدفمند از جانب کارگردان ، بدون هیچ گونه پیش زمینه ی ذهنی ناگهان با این اشیاء ارزشمند مواجه می شود و تفسیر ها و حس های بی نظیری از این اشیا که در انبارهای موزه ی ایران باستان قرار دارد در فضایی کاملا شاعرانه و موسیقیایی روایت می کند . موسیقی روی این فیلم ، نریشن این فیلم با صدای استاد علیزاده و کات های زیبا بین این مجسمه های موسیقیایی هفت هزار ساله و نوازندگی امروز استاد علیزاده ، فیلم و روایت زیبایی را ساخته است .
در همین زمبنه :
نگاهی به فیلم لیلی کجاست؟ - رادیو زمانه
دوشنبه ۷ آبان ۱۳۸۶جای جالبی زندگی می کنیم ! جایی که همه چیزمان سیاسی است . اینقدر سیاسی که گاهی حالم به هم می خورد... بعد از کلی سلام و صلوات ،نذر و نیاز و بعد از اینکه اینقدر همسایه های شرقی و غربی مان به مناسبت هشتصدمین سال تولد مولانا همه جور برنامه برگزار کردند ، مسوولان به اصطلاح فرهنگی ایران بالاخره تصمیم گرفتند که کنگره ای به همین نام برگزار کنند ...!
اما آنچه که برایم جالبتر است ، آن است که در کنگره مولانا و درباره مولانا ، " احمدی نژاد " ، " حداد عادل " و " صفار هرندی " سخن می گویند اما اجازه داده نمی شود تا مقاله ی مولوی شناس برجسته ،دکتر " عبدالکریم سروش "، خوانده شود . حقیقتا تنگ نظری تا چه اندازه ... ؟
آقای احمدی نژاد، با فرض داشتن دکترای حمل و نقل و ترافیک ، چه آگاهی نسبت به شخصیت عظیم مولانا دارد که کنگره ی مولانا با کلام او آغاز می شود . نمی دانم چرا مسوولان ما تصور می کنند که حق دارند درباره ی هر پدیده ای سخن رانی کنند . آیا نمی توان برای ارزش گذاشتن به شخصیت مولانا ، مسوولان کشوری در سمیناری درباره مولانا ساعتی بنشینند و تنها مستمع سخنان مولانا شناسان باشند ...؟ به یاد نکته ای که دوستی برایم نقل کرده می افتم که می گفت ، جواهر لعل نهرو نخست وزیر فقید هند ، برای اینکه ارزش و احترام خود به دانش را نشان دهد ، ساعت ها بدون آنکه سخنی بگوید، و بدون آنکه خود را محق بداند در هر زمینه ای سخن بگوید ، تنها در سمینار های علمی می نشسته و با آنکه شاید مطلب خاصی از مباحث مطرح شده نمی فهمیده، اما ساعتها مستمع متخصصان بوده است .
و اینک احمدی نژاد و حداد عادل و صفار هرندی درباره ی مولانا سخن می گویند ولی اجازه داده نمی شود مقاله دکتر سروش با نگاه تنگ نظر مسوولان که حتی تحمل شنیدن مقاله ای از این مولوی شناس برجسته را ندارند خوانده شود و جالب تر آن است که در توجیه این رفتار خود می گویند :
آقاي سروش مقاله اي با عنوان «قيامت عشق» به كنگره فرستاده اند اما از آنجا كه كميته تصميم گرفت كه مقالات مهمانان خارجي (!! ) كه به كنگره نيامده اند خوانده نشود ، مقاله دكتر سروش نيز در كنگره قرائت نميشود.
تصور می کنم بی شک اگر مولانا خود نیز در زمان ما می زیست ، او را هم به کنگره ی بزرگداشتش راه نمی دادند! در کنگره ای که این همه آدم حکومتی درون آن هستند و به ظاهر به به و چه چه می گویند ، حتماً و قطعاً برنامه های امنیتی و حفاظتی اطراف کنگره آنقدر شدید است که حتی خود مولانا را هم به کنگره ی خودش راه ندهند !
باید خدا را شکر کرد که مولانا همان هشتصد سال قبل دق کرد و مرد که اگر هم اکنون زنده بود با تنگ نظری ها و کوته بینی های این روزگار مطمئنم به دلیل شوریدگی ، دیوانگی ، عاشقی و از همه مهمتر پشت کردن به فقه سنتی و ... کمترین جرمش مفسد فی الارض بود !
و این روز ها که عمیقتر به موضوع ترک تبار شدن مولانا می اندیشم ، حس می کنم که اگر به خود مولانا بیندیشیم باید خوشحال باشیم که مولانا این گونه توسط ترکها بزرگ داشته می شود ، که اگر غیر این بود او هم همانند حافظ و سعدی و فردوسی و هزاران عالم و عارف و شاعر و هنرمند دیگر در این سرزمین مهجور باقی می ماند .
و در پایان آنکه تنها چیزی که برای خشم و افسوس همیشگی ام برای آنچه که بر ما می گذرد همانند آبی بر آتش بود ، شاهکار بی نظیر استاد " محمود فرشچیان " با موضوع شمس و مولانا است که این روزها پرده برداری شده است .

قلمش و هنرش همواره پاینده باد که در این روزگار بی هنری و حماقت پروری ، پدید آورنده ی هنری بی بدیل است .
پی نوشت : ساعتی پس از نگارش این یاداشت خبری در خبرگزاری فارس خواندم که ابتدا تصمیم گرفتم پیرو آن خبر ، این یاداشت را از اینجا بردارم که به توصیه بعضی دوستانم از این کار اجتناب کردم و تصمیم گرفتم که این خبر را برایتان روایت کنم .
آیت الله صافي گلپايگاني: برگزاري كنگره مولوي محكوم است .
به گزارش خبرگزاري فارس از قم، آيتالله لطف الله صافي گلپايگاني امروز در ديدار برگزار كنندگان كنگره علامه بلاغي گفت: افرادي كه كنگره بزرگداشت مولوي را در ايران برگزار كرده اند و آن حرف ها را بيان نمودند بايد از امام زمان (عج) خجالت بكشند.
وي ضمن محكوم كردن برگزاري اين كنگره ادامه داد: بنده به شدت كنگره مولوي را محكوم كرده و مخالف برگزاري آن بودم.
اين مرجع تقليد افزود: پول هايي كه در اين مراسم هزينه شد بايد در مراسم هاي تبيين شخصيت هاي علمي و ديني هزينه مي گرديد.
حقیقتا چه بگویم ... !
جمعه ۴ آبان ۱۳۸۶دیروز بیش از هفتاد دلفین در نزدیکی شهرستان " جاسک " استان هرمزگان دست به یک خودکشی دستجمعی زدند و لاشه های خود را به خشکی سپردند ! جالب آنجاست که ساکنان محلی بعضی از دولفین های نیمه جان را دوباره به آب سپردند اما دولفین های نیمه جان پس از ساعتی دوباره خود را به خشکی زدند و تلف شدند .
کارشناسان زیست محیطی معتقدند که به دلیل تغییر شرایط زیستی و اکولوژیستی زندگی این حیوانات و نامناسب شدن شرایط زیستی آنها ، دولفین ها در یک خودکشی دستجمعی خود را به خشکی رسانده و خود را تلف کرده اند و مهم تر آنکه که یک ماه پیش نیز لاشه هفتاد و نه دلفین در سواحل شهرستان جاسک پیدا شده بود که هنوز دلایل مرگ آنها مشخص نشده است. به گفته ی کارشناسان تفاوت این گروه از دلفین ها با گروه قبلی این است که دلفینهای قبلی در یک نوار ساحلی 15 کیلومتری پیدا شده بودند اما لاشه این دلفینها در یک محل پیدا شده است.

دلایل مرگ و میر دسته جمعی این دلفین ها کاملا مشخص نیست و به گفته کارشناسان محیط زیست این پدیده عادی نبوده و ممکن است با توجه به اینکه از بینی و دهان خونریزی داشتهاند ، نوعی مسمومیت باشد. برخی نیز بر این باورند که دلفین ها به خاطر آلودگی های نفتی مرده اند اما احتمال آلودگی نفتی بسیار کم است چون هیچ جاندار دیگری در آن منطقه نمرده است .
فارغ از دلایل زیست محیطی این اتفاق نادر ، از دیدن تصاویر مرگ دستجمعی دلفین ها خیلی دلم گرفت . شاید در این روزها ایران نه تنها برای انسانهایش که برای دیگر موجودات زنده اش هم چیزی جز درد و سختی نداشته باشد . به این فکر می کردم که درد رفته بر انسانهای این سرزمین را می توان با این تفکر توجیه کرد که خود کرده را تدبیر نیست ! اما رنج رفته بر دیگر موجوداتش جزء شرمساری برای ما چیزی ندارد .
با آنکه در کشوری که سالانه بیش از سی هزار انسان به دلیل تصادفات جاده ای از بین می روند ، شاید خودکشی دستجمعی بیش از هفتاد دولفین اتفاق مهمی نباشد اما این رفتار آنها برای من مفهوم عجیبی دارد و آن اینکه اگر خودکشی دستجمعی دولفین ها اعتراضی به نامناسب بودن شرایط زیست آنها بوده باشد ، نشان می دهد که دولفین های این سرزمین شاید در خیلی جهات از جمله فرهنگ اعتراض جمعی از انسانهای این سرزمین با شعور ترند ... !
بقیه ی عکسها را از اینجا ببینید .
در همین زمینه :
مرگ دست جمعی 72 دلفین در جنوب ایران - بی بی سی
دوشنبه ۳۰ مهر ۱۳۸۶بخش پونتياك شركت خودروسازي جنرال موتورز شكايتي را از يك مشتري با اين مضمون دريافت كرد:
اين دومين باري است كه برايتان مي نويسم و براي اين كه بار قبل پاسخي نداده ايد، گلايه اي ندارم ؛ چراكه موضوع از نظر من نيز احمقانه است! به هر حال ، موضوع اين است كه طبق يك رسم قديمي ، خانواده ما عادت دارد هر شب پس از شام به عنوان دسر بستني بخورد. سالهاست كه ما پس از شام راي گيري مي كنيم و براساس اكثريت آرا، نوع بستني انتخاب و خريداري مي شود. اين را هم بايد بگويم كه من به تازگي يك خودروي شورولت پونتياك خريده ام و با خريد اين خودرو، رفت و آمدم به فروشگاه براي تهيه بستني دچار مشكل شده است.
لطفا دقت بفرماييد! هر دفعه كه براي خريد بستني وانيلي به مغازه مي روم و به خودرو بازمي گردم ، ماشين روشن نمي شود؛ اما هر بستني ديگري كه بخرم ، چنين مشكلي نخواهم داشت. خواهش مي كنم درك كنيد كه اين مساله براي من بسيار جدي و دردسرآفرين است و من هرگز قصد شوخي با شما را ندارم. مي خواهم بپرسم چطور مي شود پونتياك من وقتي بستني وانيلي مي خرم ، روشن نمي شود؛ اما با هر بستني ديگري راحت استارت مي خورد؟

مدير شركت به نامه دريافتي از اين مشتري عجيب ، با شك و ترديد برخورد كرد؛ اما از روي وظيفه و تعهد، يك مهندس را مامور بررسي مساله كرد. مهندس جوان شركت ، شب هنگام پس از شام با مشتري قرار گذاشت. آن دو به اتفاق به بستني فروشي رفتند. آن شب نوبت بستني وانيلي بود. پس از خريد بستني ، همان طور كه در نامه شرح داده شد، ماشين روشن نشد!مهندس جوان و جوياي راه حل ، 3 شب پياپي ديگر نيز با صاحب خودرو وعده كرد. يك شب نوبت بستني شكلاتي بود، ماشين روشن شد. شب بعد بستني توت فرنگي و خودرو براحتي استارت خورد. شب سوم دوباره نوبت بستني وانيلي شد و باز ماشين روشن نشد!
نماينده شركت به جاي اين كه به فكر يافتن دليل حساسيت داشتن خودرو به بستني وانيلي باشد، تلاش كرد با موضوع منطقي و متفكرانه برخورد كند. او مشاهداتي را از لحظه ترك منزل مشتري تا خريدن بستني و بازگشت به ماشين و استارت زدن براي انواع بستني ثبت كرد. اين مشاهده و ثبت اتفاق ها و مدت زمان آنها، نكته جالبي را به او نشان داد: بستني وانيلي پرطرفدار و پرفروش است و نزديك در مغازه در قفسه ها چيده مي شود؛ اما ديگر بستني ها داخل مغازه و دورتر از در قرار مي گيرند. پس مدت زمان خروج از خودرو تا خريد بستني و برگشتن و استارت زدن براي بستني وانيلي كمتر از ديگر بستني هاست.
اين مدت زمان مهندس را به تحليل علمي موضوع راهنمايي كرد و دريافت پديده اي به نام قفل بخار ( vapor lock ) باعث بروز اين مشكل مي شود . روشن شدن خيلي زود خودرو پس از خاموش شدن ، به دليل تراكم بخار در موتور و پيستون ها مساله اصلي شركت پونتياك و مشتري بود.
----------------------
مشتريان ما به زبانهاي مختلفي سخن مي گويند. آنها از ادبيات متفاوتي براي كلام گفتن بهره مي گيرند. اگر حرف مشتري را خوب گوش كنيم ، مي توانيم با توجه به لحن گفتار ايشان درك فراتري از آنچه مي خواهند به گوش ما برسانند، داشته باشيم.
آيا همه حرفهاي مشتريان ما بايد منطقي ، اصولي و مرتبط با موضوع باشد؟ اگر مشتري چيزي مي گويد كه به نظر مسخره و بي ربط است ، يا شكايتي عجيب را طرح مي كند، چگونه برخوردي شايسته اوست؟
يك اتفاق نادر براي يك مشتري و پيام بظاهر احمقانه او مي تواند روشنگر مسير بهترين و زبده ترين مهندسان جنرال موتورز باشد. مثال ساده اي كه نقل شد، تاكيد بر اين موضوع دارد كه مشتري بهترين راهنما و كمك ما در بهتر شدن محصول و خدمات شرکت ماست. اگر در پي نوآوري هستيم ، بايد به طور جدي ساز و كار " خوب گوش دادن" و" شنيدن" صداي مشتري را طراحي كنيم. شما مشتريان خود را مي شناسيد؟ صدايشان به گوشتان مي رسد؟
بي ربط و با ربط، حرف مشتري گوهر است !!
----------------------
پی نوشت : امروز پس از نگارش این یاداشت بعضی از دوستان از من خرده گرفتند که این یاداشت قبلا در جاهای دیگر نیز منتشر شده است . با بررسی که انجام دادم متوجه شدم که یاداشت های دیگری که در این باره نوشته شده است هم تنها ترجمه ی دسته چندم از نسخه ی اصلی است .
هدف از این انتشار این یاداشت بیان نگاه متفاوت در تفکر مشتری مداری در جهان صنعتی امروز بود . بویژه آنکه به شرایط کاری و حرفه ای این روزهای من نیز بسیار نزدیک است ؛ این یاداشت حاشیه های جالبی در محیط کاری من نیز داشت که من آنها را به فال نیک می گیرم زیرا که معتقدم که همیشه از دل تضاد و تضارب اندیشه ها است که نوگرایی بوجود می آید .
این هم نسخه ی اصلی این یاداشت :
The Pontiac that was Allergic to Vanilla Ice Cream
یکشنبه ۲۹ مهر ۱۳۸۶" ارنست همینگوی در جایی گفته : دنیا جای زیبایی است ؛ ارزش مبارزه و نبرد رو داره ...
اما من فقط با قسمت دوم حرفش موافقم ... ! "
دیالوگ پایانی فیلم " هفت " ساخته ی دیوید فینچر .
چهارشنبه ۲۵ مهر ۱۳۸۶از آنجا که جنگ همواره در اندیشه آغاز می شود ، آرمان صلح طلبی را نیز باید در اندیشه بنیان نهاد ... !
این بخشی از مقدمه ی منشور یونسکو است که دو شب پیش از کلام دکتر جلالی نماینده ی سابق ایران در مجمع جهانی یونسکو در جشن خانه ی موسیقی شنیدم !

توی این دو شب همین کلام کوتاه ، ذهن من را به شدت درگیر خودش کرده و از لحظه ای که این کلام را شنیدم در برابر خالقین این منشور سر تعظیم فرو آورده ام و به این می اندیشیم که حقیقتا انسانهایی که نزدیک به نیم قرن پیش با چنین تفکر و اندیشه ی والایی منشور یونسکو را نوشته اند ، در حوزه اندیشه و معرفت سالها و سالها از ما و امثال ما جلوتر بوده اند ... !
سه شنبه ۲۴ مهر ۱۳۸۶امروز که برای ساعتی در ترافیک های طولانی تهران به دلیل ورود ولادمیر پوتین رئیس جمهور روسیه و نوچه هایش ( روسای جمهور آذربایجان ، قزاقستان و ترکمنستان ) به مناسبت اجلاس سران کشورهای حوزه دریای خزر به تهران گیر کرده بودم ، داشتم به این فکر می کردم که به قول این قدیمی ها ، خدا خر رو شناخت که شاخش نداد !!
همون بهتر که توی تمام این سالها تحریم بودیم و مهمترین مسوولانی که به ایران اومدند همون روسای جمهور گینه بیسائو و ماداگاسکار و ... بودند ! تصور کنید اگه ایران هم مثل بقیه کشورهای جهان ، جزء جامعه جهانی به حساب می آمد و قرار بود روسای جمهور و مسوولان کشورهای مهم و سران کشورهای اروپایی و امریکایی به ایران سفر کنند ، از در خونه هم بیرون نمی نوتستیم بیایم .
درهر صورت امروز برای اینکه خط سیر آقای پوتین و بقیه همراهانشون باز باشه ، من و هزاران آدم دیگه مثل من ساعت ها در ترافیک زمان و اعصابشان لگدمال شد بدون آنکه بدانیم که چرا باید برای برگزاری نشستی اینچنین که هیچ نفع ملی نیز برایمان ندارد ساعتها به هیج گرفته شویم !
اما به راستی در سفر سال آینده ی آقای احمدی نژاد به روسیه ، آیا شهروندان روسی هم برای عبور آقای احمدی نژاد و هیئت همراه ساعتها مجبور می شوند که در ترافیک بمانند ... ؟! این همون حقوق شهروندی است که در ایران به شوخی بیشتر شباهت دارد .
توضیح : این خانم مهماندار روس نمی دانم می داند که در زیر آفتاب چه سرزمینی این چنین رخ می نماید یا نه ؟! آفتاب این سرزمین سالهای سال است که چنین چهره هایی را به خود ندیده است . بیچاره خبرنگاران و عکاسان ایرانی که سالهای سال است چنین فریم هایی را در داخل این سرزمین نتوانسته اند بیندازند و این بانوی روس هم اگر جرات دارد پایش را از پله های هواپیما پایین بگذارد تا نشانش دهیم که چگونه در این سرزمین ، به قول رئیس جمهورش تقریبا آزادی کامل وجود دارد .
یکشنبه ۲۲ مهر ۱۳۸۶تاریخ معاصر ایران همواره شاهد حضور بیگانگان در این سرزمین بوده است ؛ با آنکه ایران هرگز استعمار نشده است اما بارها و بارها استثمار شده ایم ؛ روزگاری انگلیسی ها ، روزگاری پرتغالی ها و روزگار ی همسایگان شمالی مان گوشه چشمی به این سرزمین داشته اند !
روسیه تزاری و بعد ها اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی در مقیاس جفایی که در حق این سرزمین کرده اند و درمقیاس میراث و خاکی که از این سرزمین به یغما برده اند شاید هرگز قابل مقایسه با دیگر ان نبوده است ؛ عهدنامه گلستان و عهدنامه ترکمنچای و ... تنها بخشی از جفای ریشه داری است که این همسایه شمالی سالهای سال در حق این سرزمین روا داشته است ؛ اما چه شده است که در حالی که در سالهای متمادی شعار ضد استبدادی و ضد استعماری مان گوش فلک را کر کرده است ، شعار استبداد و استعمارمان رنگ شرقی نگرفته است ؟ و به قولی دیگر به نظر می رسد در شعار نه شرقی و نه غربی مان در طول سالهای متمادی پایه نه شرقی اش لنگ می زده است و در این سالها هر روز آهسته تر از دیروز نه شرقی اش را فریاد کرده ایم !
در طی روزهای آینده اجلاس سران کشورهای حوزه دریای خزر در ایران برگزار می شوند تا ما به بهانه ی حمایت نیم بند روسیه از برنامه های هسته ای مان ، قسمتی از اراضی این سرزمین را در قالب تفاهم نامه تازه ی همسایگان خزر به آنها پیشکش کنیم .
اما ماجرا از چه قرار است ! به موجب قوانین بین المللی، تکلیف دریاچه های مشترک در میان کشورها ، براساس قراردادهای فی مابین معلوم می شود . تکلیف این بزرگترین دریاچه دنیا به موجب قرارداد 1940 میان اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی و دولت وقت ایران معلوم شده است . اکنون که هر دو رژیم سقوط کرده اند ، جمهوری روسیه تمام تعهدات دولت شوروی را پذیرفته ، همان طورکه صندلی سازمان ملل شوروی و حق وتوی آن در شورای امنیت را بدست آورده و دولت جمهوری اسلامی هم متعهد به انجام تعهدات حکومت قبلی ایران است . به موجب قرارداد 1940 میان دو کشور ، دریای خزر همچون یک دریای آزاد در نظر گرفته شده و طرفین یک حاشیه مرزی دارند و بقیه دریا، رو و زیر آب ، آزاد و بین المللی است . حاکمیت سیاسی بر دریا هم به نسبت 50/50 میان دو کشور تقسیم شده است.
اما پس از فروپاشی شوروی ، ما با چهار کشور آذربایجان ، روسیه، قزاقستان و ترکمنستان در این دریا هم مرز شدیم . اولین ضربه از اینجا بود که این کشورهای نوبنیاد به همراه روسیه مدعی شدند که حاکمیت سیاسی 50 درصدی ایران را قبول ندارند و باید رژیم حقوقی جدیدی برای دریای خزر تعریف شود و حق قانونی ایران را نقض کردند و دولتمردان وقت ایران نیز به سادگی رضایت دادند .
تا آنکه این روزها روسیه طرح شرم آوری را برای حاکمیت دریای خزر معرفی کرده است که در این طرح حاکمیت بر دریا به دو بخش روی آب و زیر آب تفکیک می شود ؛ در بخش روی آبی ، آبهای دریای خزر برای تمام همسایگان مشاع بوده و به قولی زیر دریایی های اتمی روسیه تا نزدیکی سواحل ایران اجازه ی تردد دارند و در بخش زیر آبی ، در طرح روسها آمده است که دو سر ساحل هر کشور را به هم وصل می کنند و منطقه زیر دریا حد فاصل این خط فرضی و ساحل هر کشور سهم آن کشور از زیر دریا است . و بدین ترتیب سهم ایران از دریای خزر تنها 11 درصد خواهد بود . 11 درصدی که تهی از هر گونه ذخایر پر ارزش نفت و گاز این دریا می باشد و منابع مهم انرژی این دریا در خارج از سهم ایران وجود دارد .
این طرح چندین سال است که از با زورگویی و اعمال فشار از طرف روسیه مطرح شده است . در زمان دولت آقای خاتمی ، به دلیل آنکه دولت توان مقابله با روسها را نداشت در تمامی آن سالها به اتلاف زمان پرداخت اما به نظر می رسد روسها در طی یکی دو سال اخیر حمایت نیم بند خود از طرحهای انرژی هسته ای ایران را منوط به اطاعت بی چون و چرای ایران از این طرح سر تا پا استعماری کرده اند .
روسها در طی این سالها بزرگترین برنده ی نزاع ایران با دنیای غرب بوده اند و در این سالها از توپولوف های اسقاطی شان تا هزاران وعده و وعید برای رساندن سوخت هسته ای نیروگاه بوشهر و تکمیل این نیروگاه که به وعده ی سر خرمن می ماند و ... تنها بخشی از جفایی است که در این سالها در حقمان کرده اند ؛ اما برای من جالب است که آنهایی که داعیه ی ضد استبداد و ضد نظام سلطه بودنشان گوش فلک را پر کرده است ، چگونه این چنین در قبال این همه جفا در حق مردم و این سرزمین تنها برای منافع زود گذرشان سرها را در گریبان فرو برده اند ...
به همه دوستانم که همچنان دل در گرو این سرزمین دارند ، پیشنهاد می کنم که به هر طریقی که می توانند حداقل ، حساسیت خود را نسبت به این اتفاق مهم نشان دهند .
شنبه ۲۱ مهر ۱۳۸۶
عید آمد و عید آمد وان بخت سعید آمد
برگیر و دهل میزن کان ماه پدید آمد
عید آمد ره جویان رقصان و غزل گویان
کان قیصر مه رویان زان قصر مشید آمد
کان قیصر مه رویان زان قصر مشید آمد
برعید زنیم این دم کان خوان و ثرید آمد
برخیز به میدان رو در حلقه رندان رو
رو جانب مهمان رو کز راه بعید آمد
غمهاش همه شادی بندش همه آزادی
یک دانه بدو دادی صد باغ مزید آمد
بربند لب و تن زن چون غنچه و چون سوسن
رو صبر کن از گفتن چون صبر کلید آمد
شعر : مولانا
جمعه ۲۰ مهر ۱۳۸۶در این روزها که دستم به نوشتن نمی رود و بی تفاوتی ریشه داری به سراغم آمده است ، باز هم مانند دیگر زمانهایی که اینچنین همه ی آنچه که در پیرامونم می گذرد برایم بی تفاوت می شود به سراغ عکس آمده ام .
این روزها زمانهای زیادی را به دیدن عکس های گوناگون در خبرگزاری ها ی بزرگ دنیا با موضوعیت ایران می گذرانم . اتفاق جالبی است . دقیقا مانند این است که خود را در درون چشمان آنها قرار داده ای و ایران را از زاویه آنها می بینی ؛ چه اتفاقاتی که به سادگی از کنارش گذشته ایم و حتی به یادمان نیز نمی آید اما بررسی این مجموعه عکس ها نشان می دهد که چه تاثیر شگرفی بر نگرش آنهایی که از بیرون به ما می نگرند داشته است .
عکس های با موضوعیت ایران را به مدل های مختلفی می توان دسته بندی کرد ؛ آثار تاریخی ، ریشه ها و باور های مذهبی و ... ، اما آنچه که به شدت برای من جالب می نماید تضاد عجیبی است که در تصویری که از ایران ارائه می شود وجود دارد . حقیقتا این کشور ، کشور جمع اضداد است و برای ما که در درونش زندگی می کنیم این تضادها گاه مبهوتمان می کند تا برسد به دیگران ... !
آنچه در زیر می بینید تنها دو فریم انتخاب شده از مجموعه عکس هایی با موضوع زنان ایرانی از سایت Corbis است . در این دو عکس نیز آنچه برایم جالب است تضاد آشکار در بین زنان ایران است . آدم هایی که در جامعه ای مشترک رشد یافته اند و شاید حتی در یک مدرسه نیز هم کلاس بوده اند و در یک زمان با هم زیسته اند این چنین از هم متفاوت هستند ...


اینکه کدام یک از آنان بیانگر سیمای حقیقی زن ایرانی است ، پرسشی است که تنها ریشه در این همه تضاد دارد ؛ اما این را می دانم که این همه تضاد در بین انسانهایی که سالها در کنار هم زیسته اند شاید در تمام دنیا بی نظیر باشد .
یکشنبه ۱۵ مهر ۱۳۸۶حاشیه های یاداشت قبلی ام که درباره موسیقی محسن نامجو بود فراتر از انتظارم بود و به همین دلیل بر خلاف رویه ی همیشگی ام ، بد ندیدم که اشاراتی به بعضی نکات گفته شده توسط دوستان که اکثرا مخالف نظر من بودند داشته باشم .
مهمترین اشاره من به نکته ی یکی از دوستان در بخش کامنت های آن یاداشت بود که گفته بود امروز صدای آزادی جامعه ی ایران دیگر از حنجره ی شجریان ها بیرون نمی آید و صدای نامجو صدای آزادی خواهی نسل امروز است .
این را بگویم که می دانم که صدایی که از حنجره ی نامجو بیرون می آید صدای بخشی از جوانان نسل امروز ایران است ، اما این صدا بیشتر از آنکه صدای آزادی خواهی امروز ایران باشد ، صدای " آنارشیسم " است . صدایی است که از درون آن هر چه بیرون بیاید هرگز نوای دلنشین آزادی نخواهد بود.
نکته ی دیگر آنکه دوستان من را به مطالعه ی زندگی خصوصی محسن نامجو ارجاع داده اند که همین را بگویم که بهتر است از آنچه که دیده و شنیده ام سخنی نگویم که بگذار تا بیفتد و بیند سزای خویش ... !
و دیگر آنکه در روزگاری که عوام فریبی و عوام گرایی و پوپولیسم بازار سکه ای دارد ، دیگر چه تفاوت دارد که پوپولیست در موسیقی باشد و یا پوپولیست در سیاست ... !
اما من برای موسیقی و روشنفکران جامعه یمان متاسفم که این بار نیز در رویای رسیدن به صدایی متفاوت به قول دوستی به جاده ی خاکی نوگرایی زده اند و به موسیقی کسی علاقمند شده اند که در حالی که هنوز در آغاز سبک به اصطلاح نوگرایانه ی خود به سر می برد ندای هل من ناصرا ینصرنی سر داده است و در مصاحبه با روزنامه اعتماد خود را ناجی موسیقی ایران می داند !
اما دوستان من آینده بین من و شما داور که هر آنچه زود برآید ، دیر نپاید .
جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸۶در طي ماههاي گذشته دوستان زيادي از من پرسيدند که چرا چيزي از " محسن نامجو " نمي نويسم و چرا هیچ نظرِِي درباره او ندارم و نداده ام!
کلا عادت ندارم که درمورد موسيقي بدون شناسنامه حرف بزنم و به دلیل آنکه تا همين مدتي قبل موسيقي نامجو اجازه انتشار با مجوز را نداشت و به قولي موسيقي زير زميني بود هرگز اشتياقي براي شنيدن و سخن گفتن درموردش نداشتم که معتقدم موسيقي ای را بايد شنيد که موسيقي ای با شناسنامه باشد و با کيفيت بالا ضبط شده باشد و به قولي موسیقی هويت دار باشد که در غير اين صورت تنها بايد این موسيقي را شنید و عبور کرد .

در مورد موسيقي نامجو تنها اين را بگويم که موسيقي نامجو مانند بسياري از پديده هاي جاری در جامعه ی ايران ، موفقيتش به دليل همان در توقيف بودنش بوده است . همانطور که به عنوان مثال معتقدم شايد بيشترین استفاده را از شرايط بسته ی اجتماعي ايران در این سالها اميرنشین دبِِي برده است و فضاي اختناق اجتماعي ايران باعث سکه شدن بازار آنان در اين سالها شده است ، موسيقي نامجو و نامجو ها هم مديون همين زير زميني بودن موسیقي شان هستند که اگر مسوولان فرهنگي ايران این حد بلاهت خود را به رخ نمي کشيدند و از آغاز اجازه ي ديده و شنيده شدن قانوني و رو زميني آن مي داند مشخص مي گرديد که موسیقي نامجو همانند خانه اي روي آب است .
موسيقي نامجو نه موسيقي سنتي است و نه موسيقي پاپ است و موسيقِِي نامجو در بهترِِين توصيف موسيقي نسل آشفته و سرگشته ي امروز ايران است . نسلي که براي یافتن هويت خود در تلاش است سنت را با مدرنيسم بياميزد و همانند موسيقِِي سبک jazz سياهان امرِِيکا و با صدای فالش آواز سر دهد و شعر حافظ و نواي سه تار را در هم آمیخته و ملغمه اي را به نام موسيقي نو تحويل دهد .
در اين شک ندارم که موسيقي نامجو ها اگر زير زميني نبودند ، امروز اينچنين بازار سکه اي نداشتند اما مطمئنم که اين بازار سکه نیز دیري نخواهد پایِِيد و دير نيست زماني که تنها خاطره اي از اين موسيقي باقي بماند .
جالب است که اين روزها استقبال ميليوني از موسيقي نامجو و نقد و تعريف نيويورک تايمز و ... از این موسیقی چماقي بر سر منتقدان این موسیقی شده است که مي دانم و مي دانِِيم در جامعه ی اِِيران و در وادي هنر استقبال ميليوني مردم ايران از اثري هرگز معيار ارزشگذارِِي هنري آن نخواهد بود که اگر اينچنين بود خوانندگان لس آنجلسي باربدان امروز موسيقي ما بودند ... !
نامجو و موسیقي نامجو اقيانوسِِي است به عمق يک وجب که رندانه از کوته بيني مسوولان فرهنگِِي این ديار نهايت استفاده را بردند و باز هم مي گويم که اين موسيقي اگر به جاي زير زمِِينِِي ، رو زميني مي شد ، همانند بسیاری دیگر از موسیقی های امروزی خیلی زود فراموش می شد .
ترکیب شعر حافظ و مولانا با نوای موسیقی jazz و نوای سه تار و یک صدای فالش همه ی موسیقی است که بیان کننده موسیقی مورد علاقه ی این روزهای ایران است . این موسیقی ، موسیقی است که ادعای نو آوری دارد اما از نو آوری تنها ادغام بدسلیقه ی سبک های گوناگون موسیقیایی را وام گرفته است .
من از موسیقی نامجو خرده نمی گیرم که موسیقی نامجو بازتابی از آشفته بودن نواها و افکار این روزهای ایران است .
سه شنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۶" یک آیهای در انجیل هست که من خیلی دوستش دارم و فکر میکنم اگر همهی انجیل تحریف شده باشد، این آیه اصیل است. زیرا بوی سخن یک پیغمبر را میدهد و تصور نمیکنم کسانی که به تحریف یک کتاب آسمانی میپردازند، این قدر شعور و ذوق داشته باشند که چنین جملهی زیبایی بسازند.
میگوید: ای انسانها! از راههایی مروید که روندگان آن بسیارند. از راههایی بروید که روندگان آن کماند.
چرا که تاریخ ، تکامل ، مال کسانی است که خودشان راه تازه انتخاب کردند ، یا راههایی برگزیدند که هنوز انسانها و تودهی عوام که همیشه دنبالهرو هستند و همیشه دیگران برایشان فکر میکنند و تصمیم میگیرند، از آن راهها نمیروند.
از راههایی بروید که روندگان آن کماند. از راههایی مروید که روندگان آن بسیارند.
روحانیون قشری قسطنطنیه برای این که به مضمون آیه عمل کنند، هیچ وقت از خیابانهای اصلی و شلوغ عبور نمیکردند، بلکه از کوچه پس کوچههای خلوت میگذشتند. این نشان میدهد که گاه یک زیبایی شگفت ، یک فکر بلند ، و یک سخن عمیق ، در اندیشههایی که شایستگی فهم آن را ندارند به چه صورت مضحکی تجلی میکند و مسخ میشود.
و علی ، این روح پرشگفتی که در همهی ابعاد گوناگون و حتی ناهمانند بشری قهرمان است ، امروز در میان شیعیان خویش چنین سرنوشتی دارد. ( افسوس که چقدر زیباییها و عظمتها در دست ملتهایی که لیاقت داشتنش را ندارند، پامال میشود.)
و این امام راستین ، شیر پیروز روزهای مدینه و روح تنها و دردمند شبهای نخلستان ، که رسالت خاصی در تاریخ دارد ، اکنون از همهوقت ناشناختهتر است و کاش ناشناخته میبود ، که بدشناختهتر است.
ای کاش علی را اصلاً نمیشناختیم، و محققان نخستین بار او را به ما میشناساندند ... "
این متن بخشی از کتاب " علی حقیقتی برگونه ی اساطیر " نوشته ی دکتر علی شریعتی است . متن کامل این کتاب را از اینجا دانلود کنید

April 2010
September 2009
April 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005