صفحه‌ی اول روز نو فتوبلاگ عکس نو پادکست نوای نو لینک‌های روزانه
نوشته‌ی قبلی . نوشته‌ی بعدی
سه شنبه ۲۵ مهر ۱۳۸۵

پادشاه ديوانه ...

يكي بود يكي نبود . در روزگاري دور ،‌ سرزميني وجود داشت با پادشاهي عادل . مردم اين سرزمين اين پادشاه رو خيلي دوست داشتن . تا اينكه يك روز يكي از دشمنان اين پادشاه ، جادوگري رو به اين سرزمين فرستاد تا مردم رو نسبت به پادشاهشون بدبين كنه .

اون جادوگر هم تمام آبهاي اين سرزمين رو به زهر آغشته كرد. خاصيت اين زهر اين بود كه هر كسي اون رو مي‌خورد ديوانه مي‌شد. اما آب قصر پادشاه از چاهي تامين مي‌شد كه جادوگر عمدا اون رو آلوده نكرد .
…

چند وقتي گذشت . در سرزمين انقلابي به پا شد. مردم جلوي قصر شاه جمع شده بودند و مي‌گفتند كه اين شاه ديوانه بايد عوض بشه (!) . پادشاه خيلي ترسيده بود . مي‌خواست تسليم بشه كه يكي از دانشمنداي دربار راز زهر رو به اون گفت. پادشاه نااميد شد و گريه كرد . ولي ملكه كه به نظر زن عاقلي بود ، كمي فكر كرد و گفت: " اگه ما هم از اون زهر بخوريم ما هم مثل اونها مي‌شيم اونوقت مردم دوباره تو رو پادشاهي عاقل و عادل مي‌دونند . " شاه فكر همسرش رو پذيرفت و هر دو از اون زهر خوردند .
…

چندي بعد مردم دوباره از داشتن پادشاهي عادل و مردمدوست خوشحال بودند….!

ترجمه و تخليص و تصرف از كتاب " ديوانه " جبران خليل جبران .

پی‌نوشت‌ها

TrackBack URL for this entry:
http://razeno.com/cgi-bin/mt32/mt-tb.cgi/190

نظرها

پروردگارا

به من ارامش ده

تا بپذيرم انچه را كه نميتوانم تغيير دهم

دليري ده

تا تغيير دهم انچه را كه ميتوانم تغيير دهم

بينش ده

تا تفاوت اين دو را بدانم

مرا فهم ده

تا متوقع نباشم دنيا و مردم ان مطابق ميل من رفتار كنند
جبران خليل جبران

ماريا سه شنبه، ۲۵ مهرماه ۱۳۸۵، ۳:۵۹ بعدازظهر

with regards thanks

hossain شنبه، ۶ آبانماه ۱۳۸۵، ۱:۳۹ بعدازظهر


بازنشر مطالب این وبلاگ به‌ هر شکل، بدون اجازه‌ی نویسنده، ممنوع است.
All Rights Reserved. - Razeno.com