صفحه‌ی اول روز نو فتوبلاگ عکس نو پادکست نوای نو لینک‌های روزانه
December 2005 . February 2006
سه شنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۴

ارغوان

به همه دوستانم توصیه می کنم حداقل یک بار با " ارغوان " سایه همراه شوند ...


ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگست امروز؟
آفتابي است هوا؟
يا گرفته است هنوز؟

من درين گوشه كه از دنيا بيرون است،
آسماني به سرم نيست،
از بهاران خبرم نيست،
آنچه ميبينم ديوار است.
آه، اين سخت سياه
آن چنان نزديك است
كه چو بر ميكش از سينه نفس
نفسم را بر ميگرداند.
ره چنان بسته كه پرواز نگه
در همين يك قدمي مي‌ماند.
كورسويي ز چراغي رنجور
قصه پرداز شب ظلماني است.
نفسم ميگيرد
كه هوا هم اينجا زنداني است.


هرچه با من اينجاست
رنگ رخ باخته است.
آفتابي هرگز
گوشه چشمي هم
بر فراموشي اين دخمه نينداخته است.

اندر اين گوشه خاموش فراموش شده،
كز دم سردش هر شمعي خاموش شده،
ياد رنگيني در خاطر من
گريه مي‌انگيزد:
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد مي گريد
چون دل من كه چنين خون آلود
هر دم از ديده فرو ميريزد.

ارغوان
اين چه رازي است كه هر بار بهار
با عزاي دل ما مي آيد
كه زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است
وين چنين بر جگر سوختگان
داغ بر داغ مي‌افزايد

ارغوان
پنجه خونين زمين
دامن صبح بگير
وز سواران خرامنده خورشيد بپرس
كي برين دره غم مي‌گذرند؟

ارغوان
خوشه خون
بامدادان كه كبوترها
بر لب پنجره باز سحر غلغه مي‌آغازند،
جام گلرنگ مرا
بر سر دست بگير،
به تماشاگه پرواز ببر.
آه بشتاب كه هم پروازان
نگران غم هم پروازند.

ارغوان
بيرق گلگون بهار
تو بر افراشته باش
شعر خونبار مني
ياد رنگين رفيقانم را
بر زبان داشته باش.

تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان،
شاخه همخون جدا مانده من.
امير هوشنگ ابتهاج (ه ا سايه فروردين 1363)

نظرها (5) لینک مطلب
سه شنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۴

تلویزیون " الاحواز " - 2

امروز یه یاداشت در مورد تلویزیون الاحواز از یه دوست به دستم رسید که به نظرم حاوی نکات مهمی هست .
این نکته را ذکر کنم که این دوست بنا به دلائلی خواسته نامش پیش من محفوظ باشه

این مطلب را بدون کم و کاست اینجا براتون نقل می کنم :


سيامك جان ، آن تلويزيوني كه تو نگاه كردي را تلويزيون الاحواز مي نامند دقت كن نوع هه جيمي هستش نه دو چشم !
بيبن حتي تا اين حد دقت توجزييات شده براي دامن زدن به آشوب و هر چيزي كه دوس داري اسمشو بذاري مثلا استقلال خواهان ، جدايي طلبان اما من اسمشو ميذارم خرس از خواب بيدار شده !
شايد به نظرت مسخره باشه اما برات توضيح ميدم پس تا آخر مطلبم با من باش .
اولين باري كه با يه اهواز آباداني از نزديك برخورد داشتم دو سال پيش تو محيط كار بود خوشبختانه يا بدبختانه همكارم از طبقات اجتماعي فرهنگي يا سياسي ويا مرفه نبود فردي بود از توده‌ي مردم بهتر بگم عوام الناس بود.نماينده تمام مردم قشر عادي خوزستان .مشت نمونه‌ي خروار !!
مثل تمام مردم اون ناحيه بيكار بود واسه كار اومده بود تهران .درضمن بد جور هم اعتياد داشت به هر چي كه فكر كني ! مصرف الكلش هم بد نبود و تا مي تونست سيگار ميكشد .فارسي رو خوب با لهجه صحبت مي كرد اما وقتي با خانوادش تلفني صحبت مي كرد ما فقط مي فهميديم كه يه جور خاصي عربي رو صحبت ميكنه و هميشه هم خودش رو عرب ميدونست و براي ماهايي كه هميشه به ايراني بودن و فارس بودن خودمون مغرور بوديم و حمله ي اعراب رو آغاز توحش دوباره تو سرزمينمون ميدونستيم عجيب بود كه چه طور يه كسي به اين راحتي نه تنها پشتوانه تمدن و فرهنگ خودش را كنار بذاره و بلكه نژاد خودش رو هم عوض كنه سخت بود .
تا جايي كه من ياد دارم مردم ما اغلب از اعراب متنفر بودن و اغلب روشنفكرهاي ما هم همين طور بودن اما خوب كه فكر كردم خيلي ازاين تخيلات بيرون اومدم . يادم اومد كه با ين مردم اين منطقه چطور رفتار شده كه حالا اين طور شده .يادم مياد كه يه زماني از افراد فرهنگي اين خطه پر بود اما همه شون رو وادار به خونه نشيني و سكوت كردن تا روي خفقان مملكت بسازن
ادامه مطلب را از اینجا بخوانید ...

ادامه‌ی مطلب...
نظرها (28) لینک مطلب
یکشنبه ۹ بهمن ۱۳۸۴

یاران دبیرستانی

نظرها (4) لینک مطلب
شنبه ۸ بهمن ۱۳۸۴

جشنواره

امشب اختتامیه جشنواره فیلم فجر بود و چیزی که ذهن منو این روز ها به خودش مشغول کرده ، اینه که هرگز توی این چند سال اینقدر بی تفاوت نسبت به جشنواره نبودم .
این حقیقتی است که توی شش ، هفت سال اخیر تو زندگی من ، جشنواره یک نقطه عطف بود و توی این ده روز همه ذهن و دغدغه من فیلم و تاتر و موسیقی بود .
یادمه پارسال بیست و چهار تا فیلم تو جشنواره دیدم و سال قبلش هم به همین ترتیب و ...
و یادمه که می شد تو یه روز پنج تا فیلم ببینم اما امسال ... به یک حس بی تفاوتی عجیبی رسیدم و نمی دونم چرا ... ؟

یاده وقتی به خیر که برای " سک گشی " هشت ساعت و برای فیلم " باران " ده ساعت تو صف وای می ستادم و چه خاطراتی که از این صفها دارم و همینطور یاده زمانی به خیر که دیگه مدرن شده بودیم و می رفتیم با بدبختی کارت می گرفتیم و دیگه با خیال راحت همه فیلم ها رو شخم میزدیم !!
اما امسال ... همه چیز عدد صفر را نشون می دهند و نمی دونم چرا ... ؟

یاده دوست عزیزم " فرهاد " به خیر . یاده همه یاران و دوستانم دراین چند سال به خیر ... جشنواره اتفاق مهمی برای من بود ولی امسال ...

نظرها (2) لینک مطلب
شنبه ۸ بهمن ۱۳۸۴

خاطرات یک استاد

سیما امروز توی وبلاگش یه یاداشت خیلی جالب از خاطرات اولین ترم تدریسش توی
دانشگاه شریف گذاشته ، که پیشنهاد می کنم بخونید .

نظرها (1) لینک مطلب
جمعه ۷ بهمن ۱۳۸۴

تلویزیون الاهواز - 1

امروز وقتی داشتم گشتی در این کانالهای تلویزیونی ماهواره ای می زدم ، چشمم به یک کانال تلویزیونی خورد به نام کانال " تلویزیون الاهواز " .
با این که زبان عربی رو متوجه نمی شوم ، یه یک ساعتی با دقت به برنامه هاش نگاه کردم ؛
یک کانال عرب زبان که با حا ل و هوای کاملا انقلابی وبا موسیقی و مارشهای کاملا متناسب با این فضاها ، مردم خوزستان و عرب زبان های این منطقه را به استقلال و گرفتن خوزستان تشویق می کند .
کانالی که با بررسی مشکلات مردم خوزستان و سیاه نمایی شرایط مردم ، تنها راه حل مشکلات را آزادی و استقلال خوزستان می دانست . با تماسی که با چند تا از دوستان جنوبی خودم داشتم متوجه شدم که این کانال روز به روز داره مخاطبین بیشتری در آن منطقه پیدا می کنه .

جدا احساس خطر کردم . با توجه به تحولات اخیر خوزستان و بمب گذاری ها ی اهواز ، و حالا این کانال تلویزیونی حس می کنم جریانی در مسیر جدایی خوزستان از ایران آغاز شده است .
گویا در زمانی که بعضی دوستان ما پاک کن به دست گرفته اند که اسرائیل را از نقشه جهان حذف کنند ، دوستان دیگری در تلاش هستند که خوزستان را از نقشه ایران جدا کنند .

خوزستان جزء جدایی ناپذیر ایران است . خوزستان شاهراه حیاتی ایران است . این حقیقتی است که حیات و اقتصاد ایران بدون خوزستان هیچ است . از چغازنبیل و شوش دانیال تا خرمشهر و آبادان عزیز ؛ از ماهشهر و بندر امام تا ایذه و اندیمشک و سد کرخه ، همه و همه جزء ای از تاریخ ، فرهنگ ، هویت و اقتصاد ایران است .

آری دوستان من ! در حالی که دولتمردان ما ایران عزیز را روز به روزدر سطح جهان منزوی تر می کنند و هر روز بیش از گذشته بر طبل کج روی خود می کوبند ؛ آنهایی را که همیشه به این خاک پهناور قبطه می خوردند را هر روز بیش از گذشته به اهداف خوذ تزدیک تر می کنند.
به هوش باشیم .

تصاویری از پرواز پرندگان در هنگام غروب بر فراز رود کارون در شهر اهواز - عکس ها از خبرگزاری ایلنا

03.jpg

05.jpg

نظرها (26) لینک مطلب
یکشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۴

زمستان در تهران

21012006(013).jpg

عکس : سیامک قاسمی

نظرها (9) لینک مطلب
شنبه ۱ بهمن ۱۳۸۴

ایران همیشه بمان ...

در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند

یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه سار شب ، در سحر نمی زند

نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند

گذر گهی است پر ستم که اندرو به غیرغم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند

چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند

نه سایه است و نه بر ، بیفکنندم و سزاست
وگرنه بر درخت تر کسی تبر نمی زند

ه . ا . سایه

دیروز یه نقل قول جالب شنیدم از" حسام نواب صفا " ترانه پرداز معاصر . نواب صفا در آخرین روزهای عمرش به یکی از نزدیکانش گفته بود که من خواهم رفت ؛ شما ها هم یکی یکی خواهید رفت ولی دعا کنید و تلاش کنید که " ایران " همیشه بماند ...

ولی افسوس که این روزها بیش از هر زمان دیگه ای حس می کنم که ایران در خطر است ؛ بی پرده بگویم که حکمرانان و دولتمردان ما گویا کمرهمت به نابودی وطن بسته اند و ایران و ایرانی به روزی افتاده اند که بعضی آدم های دون و کوتوله همه سرنوشت و آینده ایران رو دارن قربانی حماقت های خودشون می کنند .

دوستان من خطر جدی است ؛ این حرفها دیگر حرف سیاسی نیست . این حرفها حرف حیات و آینده ایران است . همه دنیا دارن به طرز عجیبی علیه ما متحد می شوند . خطر تحریم ایران بسیار جدی است . ریشه ما را می خواهند بخشکانند . من ایرانی فریاد در گلو دارم . می خواهم فریاد بزنم که من آرامش می خواهم ، من امنیت می خواهم ، من نمی خواهم به خاطر حماقت های یک سری آدم کوتوله ، ایران عزیزم تحریم اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و از همه مهمتر تحریم هویتی و شخصیتی شود .

اما ، اما افسوس که این آدم ها خود را منتخب ایران و ایرانی می دانند و این همان حقیقت تلغ است ! آری دوستان ، ساده انگاری های ما ، بی تفاوتی های ما ، تحریم های ما ... دارد بهاء و هزینه گزافی برای ایران می شود .
آیا آنان که انتخابات ها را تحریم کرده اند ، اکنون در آسودگی به سر می برند ؟
در این مملکت حداقلی شاید می شد گزینه ای را انتخاب کرد که حداقل فضا برای زیستن فراهم شود اما افسوس ...!
تحریم ایران ریشه همه ما را - موافق و مخالف - خشک خواهد کرد و این ثمره ساده انگاری های خود ما است .

پاتریس لومومبا – قهرمان سیاه پوست مبارزات آزایخوانه کشور کنگو – می گوید :
مبارزه من با سفید پوستانی نیست که سیاه پوستان را به بردگی گرفته اند ؛ بلکه مبارزه من با سیاه پوستانی است که از برده بودن خود احساس رضایت می کنند ... !
و این همان حقیقت جامعه ما است ...

نظرها (3) لینک مطلب
سه شنبه ۲۷ دی ۱۳۸۴

عدالت

دیروز فرصتی دست داد تا فیلم مستند " ماده 61 " ساخته خانم مهوش شیخ الاسلامی رو ببینم . فیلمی درباره زنانی که به قصاص و اعدام محکوم شده اند . زنانی که بخاطر دفاع از کیان و شرف خودشون در مقابل تجاوز بدون هیچ قصد قبلی ، فردی که قصد هتک حرمت به اون ها رو داشته از پای در آوردند ؛ وحالا خود به اعدام محکوم شدند .
یک فیلم بسیارتکان دهنده که تا ساعتها منو به فکر فرو برد ...
افسانه نوروزی ها ، فاطمه ها ، راضیه ها ، فاخته ها … قربانی چه چیری هستند ؟
آدمهایی که اگر در زندگی اونها دقت کنی ، هر کدومشون از کودکی قربانی زندگی بوده اند که در ساختن اون زندگی هیچ نقشی نداشته اند و در نهایت فقط به این خاطر که از حقشون ، از حرمتشون دفاع کرده اند محکوم به نیستن هستند . اما به راستی چرا ؟
من به این نکته که اونها قربانی شرارت و زیاده خواهی و شهوت رانی یک عده آدم شده اند کاری ندارم ، چون این نکته را هم معلول می دانم و آن آدم ها را هم قربانی !!
همه این آدم ها قربانی اجتماع هستند ؛ اجتماعی که از کودکی این آدم ها به وظیفه اش نسبت به اونها عمل نکرده واز کودکی اونها رو مجازات کرده در این شرایط هم باز داره اونها رو مجازات می کنه
حقیقتا اونها دارن در زیر چرخ حرکت این جامعه له می شن ، بدون اینکه حتی دیده بشن
و دیگه اینکه همه این آدم ها زائیده فقر هستند ؛ فقر اقتصادی ، فقر فرهنگی ، فقرهویتی و … و ریشه همه این خشونت ها و جنایت ها در فقری نهفته است که شاید حاکمیت بیشترین وظیفه رو در قبالش داره اما ….

اما وای به روزی که ظالم خود قاضی شود ، که درآن صورت مظلوم مجازات نه ، که نابود می شود ؛ و در آخر اینکه وای به اجتماعی که درونش " عدالت " تکه تکه بشه و هر تکش به اسم " ارزش " بیفته دست یه عده آدم پست و بی ارزش …


نظرها (7) لینک مطلب
دوشنبه ۲۶ دی ۱۳۸۴

عادت کرده‌ايم به سکوت ...

عادت کرده‌ايم به سکوت،
عادت کرده‌ايم به موج خاموش ناگفته‌هامان،
و به مرگ هم که واپسين بلوغ بودن است...

این شعر آغازی است برای وبلاگ یکی از دوست داشتنی ترین و عزیز ترین نزدیکانم .
این شعر آغازی است برای وبلاگ خواهر عزیزم !
خوش اومدی خانم دکتر !

راستی کسی می دونه این شعر از کیه ؟

نظرها (2) لینک مطلب
دوشنبه ۲۶ دی ۱۳۸۴

آسیب شناسی هنر

روزنامه شرق امروز یک مصاحبه جالب و مهم با استاد محمد رضا لطفی منتشر کرده ؛ که من معتقدم استاد لطفی به بهترین شکل ممکن به آسیب شناسی هنر در ایران به طورعام و آسیب شناسی موسیقی به طورخاص پردا خته است .

به همه اونهایی که دل در گروه هنر این سرزمین دارند توصیه می کنم که حرفهای استاد لطفی را با دقت مطالعه کنند .
بی شک باید بازگشت محمد رضا لطفی را پس از بیست سال دوری از ایران و تصمیم او برای ماندن و اقامت در سرزمین مادری و تلاش دوباره او را برای اعتلای هنر و موسیقی این سرزمین را به فال نیک بگیریم .


نظرها (2) لینک مطلب
شنبه ۲۴ دی ۱۳۸۴

این نیز بگذرد ...

امروز بعد از مدت ها برای یه کاری رفتم دانشگاه دوره لیسانس خودم و خیلی حسهای عجیبی داشتم .
جایی که بیش از پنج سال از بهترین سال های عمرم رو تو گوشه گوشه اش جا گذاشتم ....
در بین بوروکراسی اداری همیشگی که معمولا یا قیف نیست ، یا قیر نیست و یا مسوولش نسیت فرصتی دست داد که یه دو ساعتی به جاهای مختلف دانشگاه سرک بکشم ؛ حسابی غوطه وربشم تو خاطراتم و گذشته نه چندان دورم و هم بزنم و مرور کنم .
و خیلی برام جالب بود ، منی که یه زمانی وقتی تو دانشکده ، سلف ، کتابخونه و ...راه می رفتم همیشه یه اکیپ ده و پانزده نفری باهام بدون ، منی که وقتی از دم دره دانشگاه وارد می شدم همینجوری باید به استاد و دانشجو و کارمند و ... سلام می کردم ، امروز تنهای تنها بدوم .
و شاید به این دلیل که ما جزء اولین سری دانشجوهایی بودیم که به این مجتمع دانشگاه اومده بودیم همیشه حس خوبی از پیشرفتش داشتیم و امروز که دیدم دانشگاه کلی دانشگاه شده خیلی خوشحال شدم ولی ...
ولی امروز بعد از دو سال جز چند تا کارمند و استاد قدیمی دیگه هیچ کس منو نمی شناخت و وقتی تو چهره بچه ها نگاه می کردم ، خودم و توشون می دیدم با همون شور و نشاط ...
یادمه تو دانشگاه ما توی هر زمینه ای صاحب سبک بودیم و بهمون می گفتم نسل نو !
خیلی چیزها روتو دانشگاه با بدبختی راه انداختیم ؛ انجمن صنفی دانشجویان ، انجمن علمی برق ، نشریه ... و خوشحال شدم که امروز سر پا دیدمشون هر چند دانشجوهایی که اونجا بودن دیگه هیچ کدومشون منو نمی شناختن .

یاد همه بچه های هم دوره من بخیر ؛ فرهاد ، سیامک ، بهنام ، مهدی ، میثم ....

همیشه اینجور وقت ها به این نتیجه می رسم که زندگی جدا خیلی مقوله پیچیده ای است و پر از اوج گرفتن و فرود اومدن و هممون تو یه نگاه کلان ، تو زندگی جزء یه واسطه چیز دیگه ای نیستیم ؛ که یه سری چیز ها رو تحویل می گیریم و بعد از مدتی تحویل می دیم ...

حالا اینکه با چه کیفیتی تحویل می گیریم و با چه کیفیتی تحویل می دیم ، بماند برای اهلش ...

نظرها (8) لینک مطلب
چهارشنبه ۲۱ دی ۱۳۸۴

دموکراسی

امروز توی وبلاگ دوست عزیزم هادی حیدری یه کاریکاتور بسیار جالب از مانا نیستانی با عنوان دموکراسی دیدم ...


لینک مطلب
چهارشنبه ۲۱ دی ۱۳۸۴

یک بوس کوچولو

امروز فرصتی دست داد تا پس از مدت ها به تماشای فیلم " یک بوس کوچولو " ساخته بهمن فرمان آرا بنشینم .
یک بوس کوچولو سومین فیلم از تریولوژی – سه گانه – فرمان آرا در موضوع " مرگ " بود .
سه گانه ای که با " بوی کافور ، عطر یاس " آغاز شد ، با " خانه ای روی آب " به اوج رسید و تصور می کنم
" یک بوس کوچولو " سر انجامی باشد برای آن آغاز .
شاید بتونم " یک بوس کوچولو " را از دو منظر ساختاری و محتوایی بررسی کنم . در حوزه ساختاری فیلمی قوی و قابل توجه که شماری از بهترین دست اندرکاران و هنرمندان سینما در آن حضور دارند . حضور" علیرضا شجاع نوری " به عنوان تهیه کننده ، " محمود کلاری " مدیر فیلمبرداری ، " عباس گنجوی " تدوین گر ، " مهرداد میر کیانی " طراح چهره پردازی و ... در کنار بازیگرانی همچون رضا کیانیان ، جمشید مشایخی ، هدیه تهرانی ،جمشید هاشم پور و ... این فیلم را از نظر ساختاری بسیار قوی کرده بود ولی در حوزه محتوایی و معنایی من معتقدم که خلا ها و کاستی هایی در طرح قصه وجود دارد .
ساختارو چهارچوبی که فرمان آرا درفیلم برای طرح دیدگاههای خود ایجاد کرده بود ، به نظر من بستر بسیار مناسبی برای باز کاوی پنجاه سال اخیر تاریخ ادبیات این دیار بود که معتقدم به هدر رفت .
تصور کنید چهارچوب قصه تقابل دو نویسنده بزرگ این دیار هم دوره هوشنگ گلشیری و ابراهیم گلستان است که در سال های کهنسالی دریک سفر روحانی با هم همراه می شوند ...
ولی نگاه خاص فرمان آرا به مرگ قصه را به مسیر دیگری برد و درهمین مسیرهم نگاه فرمان آرا به نظر من جزمی و سیاه و سفید بود . تقسیم آدمها به دو گروه خیر وشر و بیان اینکه برای آدمهای خیر مرگ چون " یک بوس کوچولو " می ماند و اینکه الهه مرگ آدمهای خیر سفید و الهه مرگ آدمهای شر سیاه است ، شاید تکرار همان نگاه همیشگی است .
دیگر آنکه حرکت قصه بر لبه ی رئالیسم و سورئالیسم بیننده را دچار یک دوگانگی در روند قصه می کند .
ولی بی شک ، تلاش برای بیان درد کهنه غربت و بازکاوی ریشه های پررنگ بومی و ملی آدمهایی که شاید بیش از سی سال در خارج وطن زندگی می کنند و همچنین مثل همیشه بازی بی نظیر" رضا کیانیان " و کادربندی های فوق العاده " محمود کلاری " به ویژه در سکانس های پایانی تحسین بر انگیز است .
نکته دیگر اینکه شرح حال و زندگی " محمد رضا سعدی " در فیلم ، تلاش برای باز خوانی زندگی " ابراهیم گلستان " است و به نظر می رسد علت انتخاب عنوان " سعدی " هم اشاره ای تیزبینانه به همین تلاش است .
در پایان اینکه از نظر من از بین این سه گانه ها " خانه ای روی آب " چه از نظر ساختاری و چه از نظر محتوایی قویترین فیلم و یکی از زیبا ترین فیلم ها در حوزه سینمای دینی بود .

این نشسته تو در این خانه پر نقش و خیال
روی از این خانه برو، نقش ببر ، هیچ مگوی !

این هم بگم که من جدا نمی دونم فرمان آرا چه خصومتی با " ابراهیم گلستان " داشته ... !!!!


نظرها (2) لینک مطلب
شنبه ۱۷ دی ۱۳۸۴

مرغان دریایی

یه اتفاق خیلی عجیب در چند روز گذشته توی تهران رخ داده و اون مهاجرت مرغان دریایی به تهران است .
عکس های زیر از پارک المهدی در جنوب میدان آزادی است

5_8410120522_L600.jpg
5_8410120552_L600.jpg
29_8410120552_L600.jpg
34_8410120552_L600.jpg
32_8410120552_L600.jpg
18_8410120522_L600.jpg
13_8410120522_L600.jpg

عکس ها : خبرگزاری فارس

نظرها (7) لینک مطلب
سه شنبه ۱۳ دی ۱۳۸۴

طبقه متوسط - 2

امروز از عزیزی یه توصیف بسیار جالبی از تفاوت جوامع مدرن و سنتی شنیدم . در دنیای مدرن دولتها و حکومتها به دنبال رفاه و آسایش مردم و تضمین آینده مطمئن برای جوامع و برنامه های بلند مدت برای تامین اجتماعی و امنیت زندگی مردم هستند و خود مردم به فکر تامین روزمرگی زندگی خویش و تفریح و خوشگذرانی هستند ولی در جوامع سنتی دقیقا بر عکس است ؛ یعنی در این جوامع دولتها بیش از هر چیز در تلاش برای تامین روزمرگی زندگی مردمان هستند و خود مردم بیش از هر چیز در تکاپو برای تامین آینده زندگی خود و فرزندان خود و تلاش برای تامین اجتماعی هستند ...
دیروز داشتم نقل قولی می شنیدم از مدل زندگی توی آلمان . اینکه در اروپا ارزش انرژی و انرژی های سوختی جدا کمتر از طلا نیست و قطعا آنها مانند ما بر روی منابع سرشار انرژی قرار ندارند .
می شنیدم از اینکه درسته که مواد اولیه غذایی ارزان هست ولی از بس هزینه انرژی های حرارتی بالا هست که پخت غذا هیچ صرفه اقتصادی ندارد .
می شنیدم از اینکه در کنار وسایلی مانند دوش حمام و رادیاتور شوفاژ" کنتر " قرار دارد تا هر لحظه مقدار مصرف انرژی و هزینه های آن را گوش زد کند .
می شنیدم از اینکه شبها و در ساعات خواب ، مسوولین شهری سیستم های برودتی و حرارتی منازل رابرای صرفه جویی در مصرف انرژی قطع می کنند ...
می شنیدم از اینکه هیچ محدودیتی در تعیین قیمت اجناس برای تولید کننده ها وجود ندارد . شما می تونید برای یک جنس صد تومانی خود ، هزار تومان قیمت بگذارید ؛ ولی شما می دونید که به همان نسبت هم باید مالیات بسیار سنگینی بپردازید .
می شنیدم از اینکه شما برای داشتن و استفاده از تلویزیون باید به دولت مالیات بدهید و برای داشتن تلویزیون دوم در منزل مالیات بسیار سنگین تر ...
می شنیدم از اینکه در در هر خانه ای کتابی قرار دارد که نحوه تقسبم بندی و تفکیک زباله های مصرفی و زمان انتقال آنها را- آلمانی هایی که تعصب عجیبی به زبان خود دارند - به همه زبانهای رایج دنیا از فارسی گرفته تا مهجور ترین زبانهای افریقایی بیان می کنند .

دو تا نکته برای من بسیار جالب بود ؛ یکم اینکه جوامع مدرن اوج قدرت طبقه متوسط است . یعنی دولتها با گرفتن مالیات های سنگین از طبقات بالا دست جامعه و دادن سوبسید به طبقات پایین دست جامعه ، همه را به سمت این طبقه سوق می دهند .و از چرایی این رفتار در آینده بیشتر خواهم گفت ...
و دوم اینکه ما ایرانی ها جدا مردم رفاه زده ای هستیم . یعنی اینکه شاید در مقایسه با این جوامع از رفاه بیشتری در زندگی برخوردار هستیم اما به دلیل عدم امنیت ذهنی ، عدم امنیت اجتماعی ، عدم امنیت شغلی ، عدم امنیت سیاسی و ... هرگز در زندگی احساس رضایت و آرامش نمی کنیم .
در نهایت به نظر می رسد مهاجرت گسترده مردم به اروپا نه به خاطر رفاه بیشتر ، که فقط و فقط برای رسیدن به " امنیت " در زندگی هست ...

ادامه دارد.

نظرها (2) لینک مطلب
سه شنبه ۱۳ دی ۱۳۸۴

هم آوایان

امروز یک پیغام داشتم از هنرمند گرامی " علی صمد پور " عزیز که بسیار مرا خوشحال کرد ؛ علی صمد پور بی شک از ناب ترین یاران و همراهان استاد حسین علیزاده است . آشنایی من با علی صمد پور عزیز از آلبوم " راز نو " آغاز شد و تا کنون همواره پی گیر آثار او بوده ام .
بی شک ار آثار بی نظیر علی صمد پور که در حوزه هم نوایی و نوازندگی با همراهی گروه هم آوایان استاد حسین علیزاده ، می توان از " راز نو " ، " نوبانگ کهن " ، " به تماشای آبهای سپید " و ... نام برد ، که هر کدام از آنها برای من سرشار از لحظات و فضاهایی است که بسیار با ارزش است .
و در حوزه آهنگسازی اثری که بسیار در خاطر من مانده است ، موسیقی متن فیلم " ماهی ها عاشق می شوند " به کارگردانی دکتر علی رفیعی است . یک موسیقی کاملا مدرن با اجرای بی نظیر ارکستر زهی پارسیان ، که وقتی در جشنواره فیلم فجر پارسال این اثر را دیدم ؛ با همه وجود به علی صمدپور تبریک گفتم که در حوزه آهنگسازی هم می توان به وضوح نگاه نو را در هنر او دید .
و درحوزه اجرا ، آخرین کنسرتی که از او دیدم در شب موسیقی ایران- فرانسه در تیرماه پارسال به همراهی استاد و دوست عزیزم " محمد رضا ابراهیمی " بود که آوای بی نظیر علی صمدپور در آن اجرا همواره در ذهن من مانده است .
علی صمدپور در در حوزه کارهای پژوهشی آثار متعددی به همراه استاد حسین علیزاده و به تنهایی دارد که از آن جمله می توان از مجله موسیقی " گوش " نام برد .
علی صمدپور ضمن ابراز لطف ، از من خواسته بود که کنجکاوانه تر ، موشکافانه تر و موثرتر بنویسم ... تا چه پیش آید و چه در نظر افتد !

نظرها (1) لینک مطلب
یکشنبه ۱۱ دی ۱۳۸۴

آسمون آبی - 2

بدون شرح !

fgdhg.JPG

عکس از : سیامک قاسمی

نظرها (8) لینک مطلب
یکشنبه ۱۱ دی ۱۳۸۴

راز نو


امروز دوستی به نام خانم شیرازی در ایمیلی به من از" راز نو " گفته بود و تاثیر شگرفی که این موسیقی و این آلبوم در زندگی او داشته ... بدینوسیله هم خواستم از این حسن توجه به این روزنه ها سپاس گزاری کنم و هم اینکه بگویم بی شک " راز نو " بخشی از وجود و زندگی من هست ...

از واقعه ای تو را خبر خواهم کرد
وان را به دو حرف مختصر خواهم کرد
با عشق تو در خاک نهان خواهم شد
با مهر تو در سر ز خاک بر خواهم کرد

لینک مطلب
یکشنبه ۱۱ دی ۱۳۸۴

طبقه متوسط - 1

از امروز می خواهم در سلسله مطالبی به بررسی یکی از جدی ترین دغدغه های خودم درحوزه مسا ئل اجتماعی بپردازم ؛ و اون معرفی و بررسی طبقات اجتماعی و بطور مشخص " طبقه متوسط " اجتماعی و بیان کارکرد این طبقات در ساختار کلی جامعه است .
همه چیز از یک گفتگوی شبانه شروع شد ، گفتگویی میان من و دوست عزیزم دانش اقباشاوی !
و از جایی که وقتی دانش عزیز،که دستی در عالم هنر و سینما دارد و من حقیقیا معتقدم که در آینده از کارگردانان صاحب سبک این دیار خواهد بود ، از من پرسید که سیامک اگر روزی تو بخواهی فیلمی در حوزه مسائل اجتماعی ببینی ، دوست داری به بیان کدام دغدغه بپردازد ... و من به دانش گفتم : طبقه متوسط !
و این آغازی شد برای ما و از دل ساعت ها بحث و تبادل نظر و به قول خودمون دوئت های شبانه و همچنین مطالعات گوناگون آن دغدغه اولیه هر روز پخته و پخته تر شد و امیدواریم روزی بتوانیم در آینده این تحقیقیات را به صورت کتابی یا رساله ای یا فیلمی و یا حتی مقاله ای منتشر کنیم ...
قبل از هر چیز به بیان و معرفی این طبقه می پردازم و سپس به بیان کارکرد این طبقه . و بازهم تاکید می کنم این نظرات در یک روند کاملا تکاملی قرار دارد .
در جوامع ماقبل مدرن و قبل از انقلاب صنعتی ، جوامع یک ساختار دو گانه داشت و جوامع سنتی از دو طبقه بالا و پایین و یا طبقات بالا دست و فرودست و یا همان ساختار ارباب و رعیتی تشکیل می شد که شاکله جوامع و دنیای کشاورزی بود .
اما اتفاقی که پس از انقلاب صنعتی و پیدایش جوامع مدرن افتاد ، ایجاد و زایش یک طبقه جدید در ساختار جوامع بود و که این طبقه همان " طبقه متوسط " است . پس طبقه متوسط فرزند و مولود دنیای مدرن است . و پس از این تحولات ، جوامع یک ساختار سه گانه پیدا کردند و این اجتماع سه طبقه ای که شامل طبقه بالا دست ، طبقه پایین دست و طبقه میانه و یا همان " متوسط " بود، شاکله جوامع مدرن ودنیای صنعتی را تشکیل داد ...
در آینده به چرایی پیدایش این طبقه در جوامع مدرن خواهم پرداخت و ازکارکرد و اهمیت فوق العاده طبقه متوسط و روند رو به گسترش این طبقه بیشتر خواهم گفت ...
ادامه دارد .


لینک مطلب


April 2010
September 2009
April 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005



بازنشر مطالب این وبلاگ به‌ هر شکل، بدون اجازه‌ی نویسنده، ممنوع است.
All Rights Reserved. - Razeno.com